آشناییها

 

آشناییها

بس که میترسم از جدایی ها
می گریزم ز آشـــــنا ییـــها
دلی از سنگ خا ره خواهم ساخت
تا نرنجد زبی وفاییـــها
آرزو را به سینه خوا هم کشت
تا نکو شد به خودنماییـــها
عشق اگر نور دلکش سحر است
دل نبندم به روشـــــناییها
چه فریبنده بود ودیده نواز
سحر چشمش به دلر با ییها
دیدی ای دل ز پا در افتادی؟
بعد ازآن بال و پر گشا ییها

جلال اسیر

 

/ 0 نظر / 17 بازدید