عمعق بخارائی

 نوبهار عاشق و  بهار نو

خيز ای بت بهشتی، آن جام می بیار
کارديبهشت کرد جهان را بهشت وار

نقش خورنق است همه باغ و بوستان
فرش ستبرق است همه دشت و کوهسار

اين چون بهارخانه چين پر ز نقش و چین
وآن چون نگارخانهء مانی پر از نگار

آن افسر مرصع شاخ سمن نگر
وان پردهء موشح گلهای کامگار

گلبن عروس وار بياراست خويشتن
ابرش مشاطه وار همی شويد از غبار

آن لاله بين نهفته درو آب چشم ابر
گويی که جامهای عقيق است پر عقار

يا شعله های آتش تيز است اندر آب
يا موج های لعل بدخشی است در بهار

يک باغ لعبتان بهشتی شدند باز
آراسته به در و گهر گوش و گوشوار

يک کوهسار نعره نخجير جفت جوی
يک مرغزار ناله و الحان مرغ زار

هامون ستاره رخ شد و گردون ستاره بخش
صحرا ستاره بر شد و گلبن ستاره بار

ای نوبهار عاشق آمد بهار نو
من بنده دور مانده از آن روی چون بهار

گرد وداعگاه تو ای دوست روز و شب
داوود وار مانده خروشان و سوگوار

پيرامنت به آب دو ديده چو آبگیر
پيراهنت ز خون دلم همچو لاله زار

نی در وصال روی تو ای دوست دسترس
نی بر دریغ و حسرت هجران تو قرار

هر قطره ای کز آب دو چشمم فرو چکد
گردد ز آتش دلم اندر زمان شرار

روزی هزار بار به پيش خيال تو
ديده کنم به جای سرشک ای صنم نثار

از تو به ياد روی تو خرسند گشته ام
زان پس که می بداشتمت در دل استوار

گر يک نفس فراق تو اندیشه کردمی
گشتی ز بیم هجر تن و جان من فگار

اکنون تو دوری از من و من زنده مانده ام
سختا که آدمی است بر احداث روزگار

ما را چو روزگار فراموش کرده ای
جانا شکايت از تو کنم يا ز روزگار!؟

شرطی است مر مرا که نگیرم به جز تو دوست
عهدی است مر مرا که نخواهم بجز تو یار

گر کالبد به خاک رساند مرا فراق
در زير خاک باشمت ای دوست دوستدار

/ 0 نظر / 57 بازدید