عقل و عشق

 

عقل و عشق

عقل بند رهروان است ای پسر
بند بشکن ره عیانست ای پسر
عقل بند و دل فریب و جان حجاب
راه این هرسه نهانست ای پسر
چون ز عقل و جان و دل برخاستی
این یقین هم در گمانست ای پسر
مرد کو از خود نرفت او مرد نیست
عشق بی درد آفسانست ای پسر
سینۀ خود را هدف کن پیش دوست
هین که تیرش درکمانست ای پسر
سینه ای کز زخم تیرش خسته شد
درجبینش صد نشانست ای پسر
عشق کار نازکان نرم نیست
عشق کار پهلوانست ای پسر
هرکه او مر عاشقان را بنده شد
خسرو و صاحبقرانست ای پسر
عشق را ازکس مپرس ازعشق پرس
عشق ابر درفشان است ای پسر
ترجمانیّ منش محتاج نیست
عشق خود را ترجمانست ای پسر
گر روی بر آسمان هفتمین
عشق نیکو نردبانست ای پسر
هرکجا که کاروانی می رود
عشق قبلۀ کاروانست ای پسر
این جهان از عشق تا نفریبدت
این جهان از تو جهان است ای پسر
هین دهان بربند وخامش چون صدف
کین زبانت خصم جانست ای پسر
شمس تبریز آمد و جان شادمان
چون که باشمسش قرانست ای پسر

مولانای بلخ

/ 0 نظر / 17 بازدید