آزار مور

درون پراکندگان جمع دار
که جمعیّتت باشد از روزگار
چه خوش گفت فردوسی پاکزاد
که رحمت برآن تربت پاک باد
"میازار موری که دانه کشست
که جان داردوجان شیرین خوشست"
سیاه اندرون باشد و سنگدل
که خواهد که موری شود تنگدل
مزن بر سر ناتوان دست زور
که روزی درافتی به پایش چو مور
درون فروماندگان شاد کن
زروز فروماندگی یاد کن
گرفتم زتو ناتوان تر بسیست
تواناتر از تو هم آخر کسیست
عدو را به الطاف گردن ببند
که نتوان بریدن به تیغ این کمند

پیر معرفت: سعدی