اسیران وحشت

غباریم زحمتکش ِ بادها
به وحشت اسیرند آزادها
املها به دوش نفس بسته‌ایم
سفر، یک قدم راه، و این زادها؟
جهان ستم، چون نیستان، پـُر است
ز انگشتِ زنهارِ فریادها
به هر دامی، از آرزو، دانه‌ایست
گرفتار خویشند، صیّادها
برون آمدن نیست زین آب وگل
بنالید! ای سرو و شمشادها!
فسردن هم آسوده جان می‌کند
به هر سنگ، خفته‌ست فرهادها
غنیمت شمارید پیغام هم!
فراموشی است آخر، این یادها
به پیری ستم‌کرد، ضعف قوی
مپرسید از این خانه آبادها!
ز نقش قدم، خاکِ ما غافل است
همه انتخابیم، ازین صادها
نوی، بیدل، از ساز امکان نرفت
نشد کهنه تجدیدِ ایجادها

ابوالمعانی بیدل