از گلستان من ببر ورقی

۱۳٩٠/٧/۱۳

 

 

زیرکی و عشق

داند آنکو نیکبخت و محرمــــــست

زیرکی زابلیس و عشق از آدمست

زیرکی آمد ســـــباحت در بِحــــــار

کم رهد غرقــــــــــست او پایان کار

عشق چون کشــتی بود بهر خواص

کم بود آفــــت، بود اغــــــلب خلاص


مولوی

 

Asef Fekrat
 
۱۳٩٠/٦/٢٥

 

عاقبــت بخــــیر

این رباعی زیبا را از یک استاد موسیقی هندی شنیده ام.

ظاهراً از شاعری با تخلّص راهب است

 

راهــب، خُم باده پیر دیری بودسـت

پیمـــانه حریف گرم سیری بودســت

این مشت گلی که گشته خشت سرخُم

میخوارۀ عاقبــت بخیـری بودســت

 

Asef Fekrat
 
۱۳۸٩/۱۱/۱٧

 

 

اسیران وحشت

غباریم زحمتکش ِ بادها
به وحشت اسیرند آزادها
املها به دوش نفس بسته‌ایم
سفر، یک قدم راه، و این زادها؟
جهان ستم، چون نیستان، پـُر است
ز انگشتِ زنهارِ فریادها
به هر دامی، از آرزو، دانه‌ایست
گرفتار خویشند، صیّادها
برون آمدن نیست زین آب وگل
بنالید! ای سرو و شمشادها!
فسردن هم آسوده جان می‌کند
به هر سنگ، خفته‌ست فرهادها
غنیمت شمارید پیغام هم!
فراموشی است آخر، این یادها
به پیری ستم‌کرد، ضعف قوی
مپرسید از این خانه آبادها!
ز نقش قدم، خاکِ ما غافل است
همه انتخابیم، ازین صادها
نوی، بیدل، از ساز امکان نرفت
نشد کهنه تجدیدِ ایجادها

ابوالمعانی بیدل

 

Asef Fekrat
 
۱۳۸٩/۱٠/۱۳

 

 

آزار مور

درون پراکندگان جمع دار
که جمعیّتت باشد از روزگار
چه خوش گفت فردوسی پاکزاد
که رحمت برآن تربت پاک باد
"میازار موری که دانه کشست
که جان داردوجان شیرین خوشست"
سیاه اندرون باشد و سنگدل
که خواهد که موری شود تنگدل
مزن بر سر ناتوان دست زور
که روزی درافتی به پایش چو مور
درون فروماندگان شاد کن
زروز فروماندگی یاد کن
گرفتم زتو ناتوان تر بسیست
تواناتر از تو هم آخر کسیست
عدو را به الطاف گردن ببند
که نتوان بریدن به تیغ این کمند

پیر معرفت: سعدی

Asef Fekrat
 
۱۳۸٩/۳/٢۱

 

 

عقل و عشق

عقل بند رهروان است ای پسر
بند بشکن ره عیانست ای پسر
عقل بند و دل فریب و جان حجاب
راه این هرسه نهانست ای پسر
چون ز عقل و جان و دل برخاستی
این یقین هم در گمانست ای پسر
مرد کو از خود نرفت او مرد نیست
عشق بی درد آفسانست ای پسر
سینۀ خود را هدف کن پیش دوست
هین که تیرش درکمانست ای پسر
سینه ای کز زخم تیرش خسته شد
درجبینش صد نشانست ای پسر
عشق کار نازکان نرم نیست
عشق کار پهلوانست ای پسر
هرکه او مر عاشقان را بنده شد
خسرو و صاحبقرانست ای پسر
عشق را ازکس مپرس ازعشق پرس
عشق ابر درفشان است ای پسر
ترجمانیّ منش محتاج نیست
عشق خود را ترجمانست ای پسر
گر روی بر آسمان هفتمین
عشق نیکو نردبانست ای پسر
هرکجا که کاروانی می رود
عشق قبلۀ کاروانست ای پسر
این جهان از عشق تا نفریبدت
این جهان از تو جهان است ای پسر
هین دهان بربند وخامش چون صدف
کین زبانت خصم جانست ای پسر
شمس تبریز آمد و جان شادمان
چون که باشمسش قرانست ای پسر

مولانای بلخ

Asef Fekrat
 
۱۳۸٩/۳/٢۱

 

 

نام و یاد

گریه تا درجگر فشــــردن نیست
مزه ای در شراب خوردن نیست

صدف دیده تا ز گریه تهیست
مژه مشغول دُرشمردن نیست

چون رسی در قمارخانۀ عشق
هرچه داری بباز، بردن نیست

نامی از خویش در جهان بگذار
زندگــانـی برای مـُردن نیســت

در ره او نثــــار کن ناظـم
نقد جان قابل سپردن نیست

ناظم هروی

Asef Fekrat
 
۱۳۸٩/۱/۳

 

شنگک و شنگولک

ناگهان بستُد دلم دلدارکی
شنگکی شنگولکی عیارکی
چستکی کم گویکی پٌردانکی
تُرککی گلچهرکی طرّارکی
شوخکی شیرینکی موزونکی
جانکی جانانکی دلدارکی
خوبکی زیبایکی نیکویکی
شورک انگیزی شکر گفتارکی
مستکی جادویکی گستاخکی
سحرک آمیزی و دل آزارکی
خرّمی افزایکی غم کاهکی
شادمانی بخشکی غمخوارکی
بویک زلفینک مشکینکش
مشکک افشانی و عنبربارکی
حسنک رخسارک چون ماهکش
دل نهانی دزدکی مکارکی
غمزگک خونریزکی هاروتکی
نرگسک سرمستکی بیمارکی
زلفکش راصددل وجان ودلک
زیرکی بربندکی امّارکی
لعلکش سرچشمۀ حیوانکی
قدّکش کبک دری رفتارکی
زلفکش مشکینکی پُرچینکی
چشمکش فتّانکی خونخوارکی
خطّک پُر حسنک پُرتابکش
بندکی زنجیرکی و مارکی
پیشک رخسارک رنگینکش
ماهک و خورشید خدمتگارکی

از کلیات شمس

 

Asef Fekrat
 
۱۳۸۸/٤/٢۱

 

 نخندد، چه کند؟

گل خندان که نخندد، چه کند؟
علم از مشک نبندد، چه کند؟
نارخندان که دهان بگشادست
چونکه درپوست نگنجد، چه کند؟
مه تابان به جزازخوبی وناز
چه نماید؟چه پسندد؟چه کند؟
آفتاب ارندهد تابش ونور
پس بدین نادره گنبد چه کند؟
سایه چون طلعت خورشید بدید
نکند سجده، نخُنبد، چه کند؟
عاشق ازبوی خوش پیرهنت؟
پیرهن را ندراند، چه کند؟
تن مرده که برو برگذری
نشود زنده، نجنبد، چه کند؟
دلم ازچنگ غمت گشت چو چنگ
نخروشد، نترنگد، چه کند؟
شیرحق شاه صلاح الدینست
نکند صید و نغرّد چه کند؟

مولانای بلخ

Asef Fekrat
 
۱۳۸٧/۱۱/٢۳

 

لاله زار سوخته

سوخته لاله زار من، رفته گل از کنار من
بی تو نه رنگم و نه بو، ای قدمت بهار من
دوش نسیم مژده ای ، گل به سرِ امید زد
کز ره دور می رسد، سروِ چمنــسوار من
گر به تبسّمی رسد، صبح بهار وعده ات
آینه موج می زند ، تا ابد از غبارِ من
گر همه زخم خورده ام، گل ز کف تو برده ام
باغ ِحناست، هرکجا، خون چکد از شکار من
فرصت دیگرم کجاست ، تا کنم آرزوی وصل
راه عدم سپید کرد، شش جهت انتظار من
آه ِسپندحسرتم ،گرمی مجمری ندید
سوختنم همان بجاست، ناله نکرد کار من
کاش به وامی از عرق، حقّ وفا ادا شود
نم نگذاشت در جبین، گریۀ شرمسار من
خاکِ تپیدنم، که برد، گرد مرا به سوی تو
بندۀ حیرتم، که کرد ، آینه ات دچار من
ظاهر و باطن دگر ، نیست به ساز این نشاط
تا من و تو اثرنواست ، نغمۀ توست تار من
گر به سپهرم التجاست، ورمه و مهرم آشناست
بیدل ِ بیکس توام ، غیر تو کیست یار من

بیدل

Asef Fekrat
 
۱۳۸٧/۱٠/٢٥

 

شام هری
صحرای هری زمرّدین اســت
اسفند کنون، نه فروردین است
کهسار هری، چو اخگــــر دل
از پرتو آفتـابِ آفـــــــــــــــــل
گلگونه شود، نظــــر ربایـــــد
بر حسن هری همی فـــــزایــد
دامان فلک شــــدست گلنــــــار
ناهیـــــد فرازِ آن پدیـــــــــــدار
رقّــــاصۀ آسمان، چو سیــماب
بی تاب شدست و در تب وتاب
++++
در دامن کوه، کوچیی چنــــــد
بگسسته ز کوی و شهر، پیوند
افراختـــــــــــه اند چادران را
افروختــــــــــــه اند آذران را
بر پای درخت، طرف جویی
بنشــــــــــسته بت سیاه مویی
افشانده ســـــــــلاسل سیه را
در بند ســــــــیه فکنده مه را
++++
ای شام هرات! رشک ایّــام
ای ساعت سعد و گاه احـلام
سحریست دم فسـونگرت را
نور سحراست معجــرت را
این کهنه ســــپهر لاجوردی
کز پرتو مهر گشــته وردی
دارد به من فســــرده رازی
خاموشی اوست طرفه سازی
ای سرخی نیم رنگ گردون
یاد آور ِ آن عـذار گلگــــون
ای اختر آسمــــــــــان زرقا
برق نگهی ز توست پـــــیدا
کاز خویشتنم برون نمـــــاید
وین قلب فسرده خون نمــاید
++++
درخاک هری فسرده رازیست
هرموجۀ رود او گدازیســــت
++++
ای رود چنـــــــان همی نمایی
کاندر پس ســــــــــالها جدایی
چون عاشق رسته از سلاسـل
پیموده صحاری و منـــــــازل
ره برده به کعبــــــــــۀ امانی
بشکـــــــسته فسون لن ترانی
در کوی نگار خود رســیدی
از بند جبـال خود رمیــــــدی
آن بند سیاه ســــــر به کیوان
وان حصن حصین قوم افغان
آن قلب ورم نمودۀ خـــــاک
سرچشمۀ رودهای چــالاک
کهســــار بلند هند کوه است
گهوارۀ عظمت وشکوهست
++++
ای رود به یار خود بیامـــیز
در زلف سیاه اودر آویـــــز
از خاک سیه بنفشه برکــش
وز سبزه پرند سبز در کـش
پیرایه به این عروس بربنــد
دخت هری ست سهل مپسند
در نرگس او فتن نهان است
وز سنبل اوشکن عیان است
از فتنۀ نرگسش حذر نیست
وز حلقۀ سنبلش گذر نیست
ای رود! تو زادۀ جبـــــالی
دانای دقایق جمــــــــــــالی
برگیر عنان و تند مخـــرام
در خاک هری دمی بیارام

+++++
ای رود! تو را نوای عشق است
در غُرّش تو صدای عشق اسـت
برگوی حدیث عشــــــق برگوی
آســـــــــــای دمی ازین تکاپوی
++++
ای شــــام هرات در بر خویش
پنهان منمای اخگــــــــر خویش
وی دخت شفـــق مپوش رو را
مفشان به عذار خویش مـــو را

دکتر نجیب الله خان توروایانا

Asef Fekrat
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]





دفتراشعار

خانه

آرشيو

نامه رسان

سرودهای تازه


DARI CLASSICS

پرشين‌بلاگ


یـــادهــــا


آن روزها

گاه و ستان و کده

مجلّد 14
دائرة المعارف بزرگ اسلام


با روان فرهادی

واژه نامۀ همزبانان

یادی از استادحبیبی
استاد عطار هروی


Kufic Script (خطّ کوفی)

یادی از صباح الدین کشککی

شیخ طاهر قندهاری

قلمرو زبان دری

یــاد چهــارده سال دوســـتی

دهکدهء جهانــــــــــــــــی

فکری سلجوقی
هرات شناس بزرگ


عشق پیچان

با استاد محیط در بامیان

شـــانـکـر

یاد چند دوست دانشور

یاد سمرقند

ادبـــکده

ادبکده2

شهرها و شعرها

نوروز خوش آیین جاوید

نوروز هرات

شکسته یا نشسته؟


با جامۀ کعبه
ازهرات تامکّه


ترجمۀ موزون کهن

مریم مسلمان

هرات
در 400 سال پیش
Great Islamic Encyclopedia, Vol. 14
مجلّد 14
دائرة المعارف بزرگ اسلام

Ravan Farhadi
با روان فرهادی

Abdul-Hai Habibi
یادی از استادحبیبی

Story of Rose
ماجرای گل

از دبیرستان تا دانشگاه
دیوار کهن دارمشتات
یادی از هرات نیم قرن پیش
وجناب حکیم

گپ و سخن
نامه های ادبی پدری به فرزندش
منشآت وقایع نگار

منشی صاحب
با مترجم حدود العالم
درعهد عباسی-1
درعهد عباسی-2
مکتب خانگی
با پروفسور رضا
امیر علیشیر نوایی
وزیربافرهنگ وامیرباتدبیر


اخلاص عمل

یاد ندوشن

درجنیوا-ژنو
عکسهایی از جنیوا

یادی از توروایانا

هراتیان درارومچی

:حکمت درسویس آسیا
مقدّمه

ازپشاور تا کابل
درکابل
غزنی،قندهار،فراه
هرات

اسطورۀانگور

لهجهء بلخ وسخن مولانا